دیدن زنان خوشگل
با دوستان صحبت از رفع خستگی بود. هر کس برای رفع خستگی کاری را که انجام می داد بیان کرد.
من گفتم: برای رفع خستگی عصرها به کوهنوردی می روم.
هر کس چیزی گفت. یکی از دوستان حرف جالبی زد.
ـ «در کنار کارهای مختلفی که برای رفع خستگی می کنم. برخی مواقع هم در اینترنت تصاویر مبارزه با بدحجابی را سرچ می کنم. معمولا می توان تصاویر زنان و دختران بسیار خوشگل و خوش بر و رویی را در این عنوان پیدا کرد. از دیدن این تصاویر خستگی از تنم در می رود.»
با حرف این دوست به فکر رفتم و دو تا سئوال برایم مطرح شد.
۱ ـ آیا جا ندارد به خاطر این تصاویر از نیروی انتظامی تشکر کرد؟
۲ ـ خستگی این دوست عزیز با دیدن تصاویر فوق الذکر از کجای بدنش در می رود؟
التماس دعا
ما ایران هستیم
طومار تدریس به زبان مادری را امضا کنید.
این طومار فقط شامل زبان تورکی نیست و تمام زبانهای ایران را شامل می شود.
تدریس به زبان مادری در قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز پیش بینی شده است و امضای این طومار نمی تواند هیچ محلی از ارعاب برای تعقیب قضایی داشته باشد.
به یاد داشته باشیم سرعت نابودی زبانها در دنیا از سرعت نابودی گونه های گیاهی بیشتر است.
و به یاد داشته باشید هر زبانی که آموزش داده نشود و با آن آموزش نبینیم محکوم به نابودی است.
به یاد داشته باشیم زبان گیلکی و زبان بختیاری بنا بر گزارش کارشناسان فقط بعد از یک نسل به کلی از بین خواهند رفت.
در یک نگاه واقع بینانه زبان فارسی نیز در وضعیت خوبی به سر نمی برد. هجوم بیش از حد لغات انگلیسی و نیز به کار بردن قواعد زبان انگلیسی در تکلم فارسی مشکلی برای این زبان است.
آیا شما برای صیانت از زبان مادری تان قدمی برداشته اید؟
روز دوشنبه ۲۷ خرداد رفتم به شهر خالخال. ۳۱ خرداد برگشتم.
وجه تسمیه خالخال (شاید) از آن رو باشد که در قدیم قلعه های بسیاری در این منطقه وجود داشت. از این رو این منطقه را با نام قالاقالا می شناختند که بعدها به قالقال و سپس به خالخال تغییر نام داد.
به عنوان گزارش سفر اجازه بدین با یک عکس شروع کنیم.
این تابلو بر سر در یکی از مغازه های همه چیز فروشی خالخال نصب شده بود. به نظر شما این تابلو چند سال قبل نوشته شده است؟ اگر نتوانستید حدس بزنید نگاهی به آدرس و شماره تلفن مغازه (که متعلق به تهران است) بیندازید.
دومین روز مسافرتمان با شهاب به کوهنوردی رفتیم. تجهیزات هیچ چی نداشتیم. حتی باتوم که هر دوتامون بهش عادت داریم. سر راه چند شاخه از درختها را بریده بودند. هر کدام یکی برای خودمان برداشتیم و کردیم باتوم کوهنوردی. رفتیم قله کوه آزناو که شاید در حدود ۲۰۰۰ متر ارتفاع داشت. آزناو ارتفاع زیادی نداشت اما کوه نسبتاْ خشنی بود. از بین کوههایی که قبلاْ رفته ام شبیه هولاکوخان قالاسی در جزیره اسلامی دریاچه ارومیه بود.
همیشه به آرامش مردم در شهرهای کوچک غبطه می خورم.
سری هم زدیم به آب گرم شهر کویی (کیوی).
این شهر و این آب گرم هم متاسفانه از سیاست غلط تغییر نام شهرها اماکن کوهها و مناطق و این اواخر خود تورکها بی نصیب نمانده و در سالهای اخیر به کوثر تغییر نام داده است.
خالخال روزهای خنک و شبهای سرد داشت. زمستانش هم که از آخر خردادش معلوم است. اهالی می گفتند وقتی مه بیاید هوا سردتر می شود. البته مه همیشه هم در حال آمدن بود. هر وقت نگاه می کردیم مه از بالای کوههای عجم داغی به سمت پایین در حرکت بود. به این عکس دقت کنید.
در این چند روز مهمان خانواده امیرهوشنگ بودیم که بازمانده ای هستند از خان خالخال. در این عکس منوچهرخان امیرهوشنگ فرزند آخرین خان خالخال و پسرش میلاد را می بینید.
خالخال مردمی ملایم و آرام داشت.
عکسهایی دیگر از خالخال:
در عکس آخر هم می توانید مه را که از روی کوه به سمت شهر در حرکت است ببینید.
خالخال ساختمانها و محلات مدرن و امروز هم داشت که چون مشابه آنها را در همه جای ایران می توان دید هیچ عکسی از آنها برنداشتم.
چنگیز آیتماتوف بویوک تورک یازاری وفات ائتدی

چنگیز آیتماتوف نویسنده بزرگ ملت تورک درگذشت.
آیتماتوف امسال در لیست کاندیداهای نهایی جایزه نوبل ادبیات قرار داشت و بسیاری از کارشناسان ادبیات داستانی جهان شانس موفقیت او را نسبت به دیگر کاندیداها بیشتر می دانستند.
همچنین سال ۲۰۰۸ در قرقیزستان به نام او سال آیتماتوف نامیده شده بود.

چنگيز آيتماتوف در سال 1928 در شهر شكر قرقيزستان متولد شد. پدر او در سال 1937 در روسیه دستگیر و اعدام شد. او در سال 1956 به مسكو رفت و تحصيلات عاليهاش را در رشته ادبيات در دانشگاه مسكو به اتمام رساند. آخرين سمت آيتماتوف حضور در فرانسه و لوكزامبورگ به عنوان سفير قرقيزستان بوده است.
رمان جميله كه در سال 1958 نوشته شد اولين كار جدي و حرفهاي كانديداي آسيايي نوبل ادبيات است. از ديگر آثار چنگيز آيتماتوف ميتوان به اولين آموزگار، كشتي سفيد، روزي به درازای یک قرن، رو در رو، قصه هایی از کوهها و استپها، الوداع گلساری، رویای ماده گرگ اشاره کرد. آخرین رمان چنگیز آیتماتوف وقتی کوهستانها فرو می ریزند نام داشت که به شش زبان روسي، ژاپني، چيني، آلماني، فرانسوي و گویشهای مختلف توركي ترجمه شده بود.

آیتماتوف به نویسندگان نسل بعد از جنگ جهانی تعلق داشت که آثار خود را به زبانهای قرقیزی و روسی می نوشت. داستانهای او به 150 زبان ترجمه شده و بیش از 40 میلیون نسخه فروش رفته است. او همچنین به عنوان سفیر قرقیزستان در کشورهای اروپایی و همچنین در ناتو و یونسکو خدمت کرده بود.
شخصاً رمان رویاهای ماده گرگ و نیز رمان روزی به درازای یک قرن را از او خوانده و بسیار لذت برده بودم.
مطلبی درباره چنگیز آیتماتوف:
با توجه به فیلتر بودن سایت آزاد تبریز این مقاله عیناْ درج می شود. یادآوری می کنم که نام نویسنده این مقاله در سایت مذکور بیان نشده است. این مقاله به احتمال زیاد از طرف یک نویسنده روس نوشته شده و توسط فاروق فردا ترجمه شده است.
چنگیز آیتماتوف
نویسنده قرغیزی و شخصیت اجتماعی
چنگیز آیتماتوف یک زمان نوشته بود که: ما در آفرینش هنری دارای تجارب (بیلنگویزم)می باشیم.(این تجربه بیشترینه در باره راه درست سخن می زند و مفهوم توام ساختن آگاهی ها از زبان را، تداعی می کند.) من شماری از نویسندگان را می شناسم که، به دو زبان، یکسان، خوب وفصیح می نویسند. در این جا از خودمثال می آورم. من کتاب هایم را به زبان های روسی وقرغیزی می نویسم. اگر کتابی در آغاز به زبان قرغیزی نوشته شده باشد، سپس آن را به زبان روسی برگردانی می کنم و اگر کتابی را به زبان روسی بنویسم، بعد به زبان قرغیزی ترجمه اش می کنم. در این هنگام از انجام کار دوطرفه، تا ژرفای وجودم حظ می برم. این کار، برای یک نویسندة پیشرو، در راستای تکمیل کردن روش ها، به سوی غنی ساختن استعاره یی زبان، یک امر درونی فوق العاده جالب به شمار میرود.
چنگیز آیتماتوف، نویسندة مردمی قرغیزی، قهرمان کار سوسیالیستی(این مقام دیگر در جامعه روسیه امروزی وشوروی سابق از نظر ها افتیده و اهمیت وارزش معنوی دیروزیش را از دست داده است.«مترجم»)، دارنده جوایز گوناگون، در آبادی «شیکر» قرغیزستان، دیده به جهان کشود. ابتدا در مکتب دهاتی همان روستا به آموزش پرداخت و سپس به مکتب ناحیهء مرکزی، راه یافت. نوجوان پانزده ساله، دریکی از تابستان های فاصلة سه سال اخیر جنگ جهانی دوم، زمانی که در قریه، شمار مردها کاملا کاهش یافته بود، به حیث منشی شورای مشورتی زراعتی آبادی «شیکیر» برگزیده شد.این تغییر مثبت در زندگی او، درست، هنگامی رخ داد، که آیتماتوف جوان، به نوشتن داستان (جمیله) اقدام کرده بود.
آیتماتوف پس از اتمام آموزش های ابتدایی مکتب مذکور، در تخنیکم طبی حیوانات به مثابة دانش آموز پذیرفته شد و آن را با موفقیت به پایة اکمال رساند، تا آن که راه انستیتوت زراعتی قرغیزستان به رخش باز شد و در آنجا نویسنده آینده کشورش، به فراگیری، پرورش وتداوی و پژوهش دام ها وزنده جان ها پرداخت.
چنگیز، در سال 1953 تحصیلات عالی مسلکی را به پایان رساند ودر انستیتوت علمی مراقبت دام، که یک موسسه ای، با آزمایش های فراوان در آن زمان محسوب می شد، به کار علمی –پژوهشی آغاز کرد.
آثار داستانی چنگیز ایتماتوف دانشجو، از سال 1952 میلادی، در نشریه های محلی، به گونة دوامدار حضور مییابند.آثاری که چنگیز توسط آنها در ادیبات، برای خودش راه باز می کند و شناخته می شود. او در سال های 1956 تا 1958 میلادی در انستیتوت ادبی ماکسیم گورکی در مسکو، آموزش ادبی دید و در سال 1957 به عضویت اتحادیه نویسنده گان اتحاد شوروی پذیرفته شد.
در سال 1958«جمیله»، داستان مشهوری در آفرینش های تا آن زمان چنگیز آیتماتوف،در مجلهء (جهان نو)به نشر رسید. طوری که خود آیتماتوف می گوید، نام داستان را،ای.توواردوفسکی،(A.Tovardovski)مدیر مسوول مجلهء جهان نو برگزیده است.
وقتی این اثر، به زبان های اروپایی برگردانده شد، خواننده های فرانسوی، ایتالیایی وانگلیسی در آن، برای خود شان چیز های غیر مترقبه یی را پیدا کردند-عمق شخصیت و به گونة حیرت انگیزی، احساس لطیف انسان را در توان وکرکتراو. هر چند این اثر(این آواز شجاعانهء مردانگی)، در قرغیزستان، زاد گاه خود نویسنده، به گونه ها وتفاسیر مختلف پذیرفته شده بود. (نویسنده، در این اثر، زن شرقی را، بی نهایت آزاد وغیر وابسته نشان داده است)، به ویژه که داستان «جمیله»، در ادبیات برای خود، در ابعاد گونه گون تفکر، جایگاه تعیین کننده یی را اختیار نمود.
چنگیز آیتماتوف در سالهای پس از آن، تمام باور های خود را، از سوژه وتم قیرغیزی فراگرفت. او در پیامد آفرینش «جمیله»، یک «بیان» جدیدی برای خود جسجو کرد. اما تمام آن جستجو گری ها در چارچوب ((دنباله روی)) محدود می گردیدند. نویسنده،شاید خودخواسته باشد که گوش به فرمان قهرمانان آفرینش های خود باشد. «درختک پخته»( این در خت در بهار ها در روسیه گل ستاره مانند بار می دهد که یرای مدت نزدیک به یک ماه شهر و جاده ها را مانند برف سفید می سازد)، ««مان» در چادرک سرخ» و«چشمان شتر»، داستان هایی از این دست هستند، که گفته های مان را در مورد این آفرینشگر، به خوبی تصدیق می دارند.
چنگیز آیتماتوف در سال 1963 داستان «سرزمین مادری» را نوشت. درفراورده های این اثر، مشروط بودن واقعیت های زندگی، به گونهء ارگانیک تصنیف بندی شده اند. در همین سال، اندکی پس از «سرزمین مادری»، اثر دیگری به نام «اولین معلم» به وجود آمد، که به زودی آوازة جهانی پیدا کرد. همه ی این آثار ودیگرآفریده های هنری چنگیز آیتماتوف دروازه هایی، جهت ورود وی، بر پله های بالایی در ادبیات نثری را کشودند.
در سال 1966،آفرینش جدید وی به نام «خدا حافظ گلسر»به چاپ رسید.این همان داستانی است که شعریت وتخییل چنگیز در آن تولد می یابد.تمام سوژه داستان، در حقیقت از یک جمله زاده می شوند-اسپ خاکستری ارباب عقب گردنه انتظار وی را می کشد.گرچه فاصله چندان دور نبود ولی (تنا بای)سوار بر (بولان) جوان است.این نه تنها، نماد یک کرکتر عادی جستجو گر فصیح شرقی است، بل، یکی از فراوان نماد هایی از این دست به شمار میرود. این یگانه هستهء تخیل، از سرآغاز تا پس گفتار در سوژهءرشد یابندهء اثر است.
اسپ ارباب هنوز ایستاده وچشم براه قهرمان است،چنان آرام وساکت، انگار، تا یک پیدایشی در زندگی انسان، هیچ چیز دیگری وجود نداشته باشد.او در عقب گردنه انتظار می کشد و(تنا بای) همواره از این فراسو به گذرگاه آینده در پیری، سوار می گذرد.درین میان گناه (بولان جوان) چیست؟ که به سان یک اسپ کهن سال، فرتوت وازکار رفته،توقف کرده است.کهن سالی، سوار برگاری کهنه میرود.
آیتماتوف می نویسد:در هنگام پائیز،در(ریسیک گول) به جنگل(سان تابش)رفتم. در آن جا با یک راننده کامیون، که پسرش نیز به همراهش بود،برخوردم. او برایم گفت،که از سویی دو گوزن کوهی آمدند،یکی از آن ها دیگرش را کشت و رفت و دوباره بر نگشت….)
راننده، خانه جنگل بان را نشانم داد، جایی که خود شب را با پسرش، در آن گذرانده بود.بدین گونه من با همان دسته یی از نگهبانان روبرو شدم که پسر بچه ای از رمان (کشتی سفید) با ایشان زندگی کرده بود.
کشتی سفید، رمانیست که به حیث یک افتوبیوگرافی در سال 1970 در بسیاری از نشریه ها به نشر رسیده بود. نویسنده خود به یاد می آورد که از بسیار قبل می خواست در مورد چیزی بگوید که به ما میراث مانده و به مصرف رسیده است.
کشتی سفید،یک آرزو است-اما پسر بچه با یک هدف واقعی به سوی آن در حرکت است: سد، بر جای کم عمقی یا جایی که پایاب شدنی است، بسیار عالی قرار گرفته است.پسر بچه، دیگر از شنا کرن نمی ترسد…او بسیار فکر کرد،چگونه به خاطر گرفتن ماهی، فریبکاری بکند وبا شنا شنا خود را به کشتی سفید برساند.
مرگ پسر بچه در کشتی سفید،یک مفهوم کلی واجتماعی را تداعی می کند.آخر، این سوژه تا مرز تعجب بی مفهوم به نظر می آید. اگر قرار بود که از آن داستانی نوشته شود، می بائیست دهها ورق نوشت، همان طوری که در آغاز آن نیز گفته شده است.
وقتی که گوزن ها از فاصلة دور دستة نگهبانان آمدند، پدر کلان، پسر بچه را متقاعد ساعت که خودش به خاطر کشتن گوزن های گنهکار، بر گوزن کوهی فیرکند.این واقعه،پسر بچه را بسیار زیاد تکان داد، تا این که به آن جا رفت و در دریا غرق شد. این است سوژة سراپای داستان.
اما کشتی سفید،داستانیست که در مورد جنایت وجزا، از خود ویژه گی هایی برخوردار است که در زبان قرغیزی شهرت فراوان یافته است. این اثر، برخلاف سایر داستان های آیتماتوف، نوعی در هم آمیختگی را تبارز می دهد-پاره ها ویا جستار هاییست از انواع نوشتار ها وادبیات، ژانر ها، راه ها واستیل های گونه گون. مثل بازار شرقی.چی می خواهی که در آن نباشد؟
پیروزی مسلم چنگیز آیتماتوف در درام «صعود بر فودزیام»بود.(فودزیام،یکی از مشهور ترین کوهها در جاپان است که در گذشته ها آتشفشان بود) هر چند سوژه این درام ساده وبی پیرایه است وبا یک وزش اندک، کفایت می کند که هیچ کس بروی سن باقی نماند وتنها از حرکت پرده ها حدس زده شود که این جا کسانی وجود داشتند، مگر تبخیر شده وفرار کرده اند. این گونه سوژه برای داستان دراماتیک بیش از اندازه بی مایه به نظر می رسد:
هم کلاسی های پیشین،در یک روز شنبه، میله کردند،آهنگ خواندند، غذا خوردند ودر ضمن از هر طرف گپ زندند وقصه کردند. هر کدام در مورد همدگر گفتند وبرای اصلاح خود ودوستی با رفقای خود سخن راندند. هریک از چهار نفر، خود را در برابر رفیق پنجم،که وی را به این میله دعوت نکرده بودند مقصر خواندند وگفتند وقتی که مابدون آگاهی رفیق مان چنین کاری را کردیم پس چگونه می توانیم خود را رفیق وی بخوانیم؟.بدین گونه صبور در میان ایشان حضور ندارد. اما قهرمانان همه در باره او فکر می کنند، شعر های او را دکلمه می کنند.آخرین نامه یی را که به ایشان سپرده بود می خوانند وکوتاه این که چهرۀ وی را با نشان دادن کلمات،کار ها وخاطره های او ترسیم می کنند.
زمینه هست،اما تصویر قهرمان وجود ندارد. قهرمان اصلی بسیار وقت از صحنه رفته است. از این نگاه در صحنه ها، درام بدون درام بازی می شود. تراژیدی-پس از تراژیدیی ایجاد شده که ما آن را ندیدیم، ولی در این جا در مورد آن فراوان گفته می شود.
سعی وتلاش به خرچ داده می شود تا از حرف های میان خالی ومزاحمت زا جلو گیری شود و همه به یک سرگرمی مشغول باشند. بنا بهترین مصروفیت ورزش پرتاب کردن است، همه دوستان به سوی کوه میروند واز آنجا سنگ پرتاب می کنند. کدام یکی از ایشان، موسفیدی را با سنگ از پا می اندازد؟. نویسنده، راز خیانت وجنایت را پس از یک راز دیگر توضیح می دهد. قتل تصادفی وغیر پلان شده. ظن هست، اما دلایل روشن وقابل ملاحظه ای وجود ندارند. راستی تمام پرسوناژ(اشخاص) درام، مجازات شدند.کسی به خاطر حماقت،کسی به خاطر رشک وحسد وکسی هم به خاطر صدمه رساندن وکار مملو از پشیمانی.
داستان بعدی «سگ ابلق» است که در کنار ساحل می دود.
مؤلف خود در این باره چنین می گوید: تاریخ در برابر ما شرایط دشوار انتخاب را گذاشته ((یا –یا))، ما همه امروز در یک کشتی هستیم و ساحل نیز کیهان بی انتها می باشد. پرسوناژ ها در مقام کارمندان مرزی قرار دارند.کشتی- همین جهان است. من مسوولیت خود را در آن تشخیص می دهم، تا موازین قهرمان اصلی را در حد اکثر از مایش قرار بدهم.
آیتماتوف،داستان هایش را بسیار مشخص نام گذاری می کند وهدف بنیادی را مانند داستان اخیر الذکر در استعاره می پیچاند. به گونۀ نمونه در داستان اخیرالذکر«سگ ابلق» جبهۀ “آب و خشکه”، انسان وخواهشات او و سایر زنده جان هایی را که در محاط وی زندگی می کند، بسیار نمادین ارائه شده اند.
نویسنده تم بنیادی رمان خود را، این گونه، نمایش داده است.(وقتی آدم از محدودۀ زمین خود خارج می شود، این دیگر “او” نیست. فردیست که “انسانیتش”همراه با او در کیهان گام بر می دارد. درنقطه های محاسبه شدۀ بلنداهای کیهان،با آن هایی که او زندگی کردن را اهمیت می دهد« مرز های قرن آینده ادامه می یابند…»)
نباید فراموش کرد که چنگیز آیتماتوف،در مورد هیچ آفریدۀ خود زیاد گپ نزده وبه این اندازه تاب و پیحی ارائه نداده است. ولی این رمان را با پیش گفتاری، دارای خود ویژه گی متشخص، پیش از سایر مقالات تحلیلی ونقد ها تجهیز کرده است.
در این رمان، تم چالش رسم و عنعنۀ یاداوری اجداد، به گونۀ جدید آن حل می گردد. تمام عملکرد ها در مراسم تدفین سازماندهی می شوند. کاروان عزا (مشایعت کننده گان جنازه ) به سوی قبرستان در حرکت است. برای زله شده ها راهی نیست. پرداخت (اسقحط) برای افراد غریب ومحتاج تمدن، به ویژه در محوطة قبرستان، روح رحلت یافته از جمع وابستگان را، به راستی آرام می سازد. این است حقیقتی، که آخر الامر برای «ایدیگی» قهرمان داستان، روشن می گردد.
پدیده های چشمگیر وقابل توجه ادبیات مردمی در رمان «کشتارگاه» چنگیز آیتماتوف مشاهده می شوند. او به زمینه های مختلف تفکر و جر وبحث ها،قرائت جدیدی از آزادی را راه داد.
آثار چنگیز آیتماتوف در تمام جهان به نشر می رسد.آفریده های این نویسنده به تمام زبان های مشهور مردم وزبان های مردمی شوروی سابق و در خارج از ساحۀ شوروی اسبق به 70 زبان زنده مردم جهان ترجمه وچاپ شده اند. این امر، حکایت از آن داردکه دلچسپی وعلاقۀ گستردۀ مردم جهان، به داستان های نویسنده قرغیزی به خاطر آن است که آثار وی ایده های نیرومندی را به حساب زندگی اجتماعی در سطح جهان در خود نهفته دارند. آثار وپدیده های آفرینشی وی به نباتاتی می مانند که در طول وعرض گسترده می رویند. در غرب،در شرق،در شمال ودر جنوب- و در همه جا در قلب های خوانندگان جا دارند.
آیتماتوف،در سال های اخیر،کمتر نوشته کرده است. او یک مدت در پست های دیپلوماتیک مصروف بود و به حیث سفیر اتحاد شوروی وبعد سفیر روسیۀ فدراتیف در لوگزامبورگ، کار می کرد. اما اکنون دوباره به کار نوشتن روی آورده است. کاری که بهتر از هر کار دیگر می تواند به آن بپردازد.
چنگیز ایتماتوف حالا در مسکو زندگی می کند و به خاطر تکمیل اثر جدیدش به نام «نامه رسان عشق» کار می کند.
شهر مسکو
6 دسامبر 2005